کشکول مدیران

میانبری جهت رسیدن به مطالب جالب مدیریتی

چهل حدیث مدیران

امام علی)ع):                                             

اگر بردبار نیستی خودرا بردبار جلوه بده،زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و بعد از مدتی یکی از آنان نشود.

امام علی)ع):

تجربه ی پیر را از شجاعت جوان بیشتر دوست دارم.

امام علی)ع):

دل های مردم گریزان است بسوی کسی روی آورند که خوش رویی کند.

امام جواد)ع):

کسی که راه ورودی به کاری را نشناسد راه برون شدن از آن درمانده اش می کند.

امام علی)ع):

به احترام پدر و معلمت از جا برخیز هرچند فرمانروا باشی.

امام صادق)ع):

کسی که طالب ریاست باشد هلاک می شود.

امام علی)ع):

عذر برادرت را بپذیر و اگر عذری نداشت عذری برایش بتراش.

امام علی)ع):

بهترین کسان برای مشورت صاحبان خرد و دانش و افراد با تجربه و دور اندیش اند.

امام علی)ع):

به خشم در آوردن و شرمنده ساختن دوست مقدمه ی جدایی از اوست.

رسول خدا(ص):

بهترین  یاران کسی است که ناسازگاریش کمتر و سازگاریش بیشتر باشد.

امام علی)ع):

بدترین مردم کسی است که خود را بهترین آنها بداند.

امام رضا)ع):

حد توکل چیست؟حضرت فرمودند که با وجود خدا از هیچ کسی نترسی.

امام علی)ع):

شخص صبور پیروزی را از دست نمی دهد و عاقبت به پیروزی می رسد اگر چه زمتن به او طولانی بگذرد.

امام حسین)ع):

از نشانه های عالم نقد سخن و اندیشه ی خود و آگاهی از نظرات مختلف است.

امام علی)ع):

تلخی حق را بپذیر و مبادا که فریب شیرینی باطل را بخوری.

امام علی)ع):

ریشه ی عقل قدرت است و میوه ی آن شادی.

رسول خدا(ص):

اگر مدارا مخلوقی بود که دیده می شد هیچ مخلوقی از مخلوقات خدا از آن نیکوتر نبود.

رسول خدا(ص):

ساعتی تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت بی تفکر است.

امام علی)ع):

مردم دشمن چیز هایی هستند که نمی دانند.

امام علی)ع):

کسی که صبر وی را نجات نبخشد جزع و بی تابی وی را از پای در آورد.

امام جواد)ع):

توانگری مومن در بی نیازی از مردم است.

امام سجاد)ع):

نصیحت زیاد موجب بد بینی می شود.

امام صادق)ع):

نوجوانان را دریاب چون این گروه در پذیرش هر خوبی بیشتر شتاب می کنند.

رسول اکرم(ص):

افت شرافت و بزرگی به خود نازیدن و خود را بزرگ بینی است.

امام محمد باقر)ع):

سخن طیب و پاکیزه را از هرکه گفت بگیریداگر چه او خود بدان عمل نکند.

امام علی)ع):

پایداری دولت ها به برپا داشتن راه ورسم دادگری است.

امام حسین)ع):

کسی که تو را دوست دارد از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد از تو تعریف و تمجید می کند.

امام صادق)ع):

نفست را به خاطر خودت به زحمت و مشقت بیانداز زیرا اگر چنین نکنی دیگری خود را بخاطر تو به زحمت نمی افکند.

امام زین العابدین)ع):

تمامی خیر خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه در دستان مردم جمع شده است.

امام حسن عسکری)ع):

جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر می شود.

رسول خدا(ص):

خداوند دوست دارد که وقتی یکی از شما کاری انجام می دهد در آن محکم کاری کند.

امام علی)ع):

گواراترین زندگی رها کردن تکلفات(تجملات)است.   

امام علی)ع):

آنچه از مال تو از دست می رود و مایه ی پند و عبرت گردد در حقیقت از بین نرفته است.

امام حسین)ع):

نیاز مردم به شما از نعمت های خدا به شماست از این نعمت ها بیزار نباشید.

رسول خدا(ص):

هرگاه در برادر خود سه صفت را دیدی به او امیدوار باش:حیا،امانت داری و راستگویی.

رسول خدا(ص) :

عبادت ده جزء دارد که نه جز آن در کسب روزی حلال است.

امام علی)ع):ارزش مرد به اندازه ی همت اوست.

امام محمد باقر)ع):

در کار خود با کسانی مشورت کن که از خدا می ترسند.

رسول خدا(ص):

برای جوانان در مجالس جای باز کنید و امور نو و جدید را به آنان تفهیم کنید چرا که این گروه جایگزین شما و درگیر مسائل جدید خواهند شد.

امام حسن)ع):

مروت چیست؟حضرت فرمودند:حفظ دین،عزت نفس،نرمش،احسان،پرداخت حقوق و اظهار دوستی نسبت به مردم.

   + سعید ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پند سقراط

یک روز یکی از شاگردان سقراط میرود نزد استاد خویش و از او میپرسد که چه کار کنم تا همیشه در کارها موفق باشم؟ سقراط به او میگوید که باید با من به دم رودخانه بیایی تا به تو بگویم .شاگرد مسیری طولانی تا رودخانه را همراه او میپیماید .سپس سقراط به او میگوید:بر لب رودخانه بنشین و خم شو بعد سرش را به داخل اب فرو میبرد شاگرد خیلی تلاش میکند تا سرش را بیرون بیاورد و دست اخر موفق میشود .سقراط از او میپرسد که الان چه قدر تقلا کردی؟ او پاسخ میدهد که :استاد هر چه زور داشتم جمع کردم تا دست شما را از روی گردنم بردارم شما داشتید خفه ام میکردید. سقراط میگوید: اگر برای تمام کارهایت اینقدر تلاش کنی حتما موفق خواهی شد.

   + سعید ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بهشت و جهنم

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعای او را مستجاب کرد. در عالم شهود او وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید، ولی  دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناک بود!

آنگاه ندا آمد: اکنون بهشت را نظاره کن. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند و ...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اینجا شادند. در حالی که در اتاق دیگر بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است؟ ندا آمد که در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.

   + سعید ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رصد محیط

می‌گویند که وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم ‌گرفت رصدخانه‌ای بسازد. به هلاکوخان گفت می‌خواهم چنین کاری را بکنم و از تو کمک می‌خواهم.

هلاکو از خواجه پرسید: این کار چه فایده‌ای دارد؟

خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است که آدمی می‌داند در آینده کیهان چه واقع می‌شود.

هلاکو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایده‌ای دارد؟

خواجه گفت: آنچه من می‌گویم انجام دهید تا معلوم شود چه می‌گویم. فرمان دهید کسی بر بالای این خانه برود ( البته کسی جز من و تو که نداند چه می‌خواهد بشود). آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب کند.

هلاکو قبول کرد. به فرمان او یکی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب کرد. همه مردمی که در آن اطراف بودند بسیار وحشت کردند و حتی عده‌ای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاکو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد.

در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است که کسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقت آگاه می‌شوند و بقیه مردم را آگاه می‌سازند. در نتیجه هیچ کسی دچار هول و هراس نمی‌شود. هلاکوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول کرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم کنند و در کنار مراغه در دامنه کوهی که امروزه به رصدداغی معروف است رصدخانه را بسازند.

   + سعید ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مادر شوهر

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازى که دوست صمیمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ریخت و با مهربانى به او می‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاى دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی‌خواهد که بمیرد، خواهش می‌کنم داروى دیگرى به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

   + سعید ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نجار

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

   + سعید ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گروه 99

قیل از شمردن نداشته‌هایتان به داشته‌هایتان فکر کنید.

آیا شما عضو گروه 99 هستید؟

 پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود. اما خود نیز علت را نمی‌دانست. روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد، صدای ترانه‌ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا این‌قدر شاد هستی؟ آشپز جواب داد: قربان، من فقط یک آشپز هستم، تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست‌وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست. اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است. پادشاه با تعجب پرسید: گروه ۹۹ چیست؟

نخست‌وزیر جواب داد: اگر می‌خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست، باید کاری انجام دهید، یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا جلوی در خانه‌ی آشپز بگذارید، به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست.

پادشاه بر اساس حرف‌های نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد. ۹۹ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولی واقعا ۹۹ سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست. فکر کرد که یک سکه‌ی دیگر کجاست؟

شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد. اتاق‌ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد. اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد. آشپز بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه‌ی طلا برساند.

آن شب تا دیر وقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند. او فقط تا حد توان کار می‌کرد. پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید.

نخست‌وزیر جواب داد: قربان، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درآمده است. اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند، تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر به دست آورند، می‌خواهند هر چه زودتر یک‌صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای آن‌هاست. آن‌ها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده می‌شوند.

   + سعید ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

موانع

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم شکایت می کردند که این چه شهری ست که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای ست و… با وجود این، هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. در یادداشت نوشته بود::: « هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

   + سعید ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شروع کردن

مقدمه هر عمل و کاری اندیشه است و کلام. نوشتاری یا گفتاری . تبدیل اندیشه به کلام آوردن ذهنیت به دنیای واقعی است . تولد است . زایمان است . اگر نتوانیم یک اندیشه را در کلمات مناسب جاری کنیم تولد ناقص صورت پذیرفته است. و شاید ناقص الخلقه! و بعد از این مرحله است که باید با ایجاد بستر مناسب این طفل را بحرکت در آورد. مرحله به اجرا در اوردن از مراحل بسیار مهم و اساسی است . ایده ها را بعمل در اوردن شاید یکی از عرصه هایی بوده است که بشر بارها در ان شکست خورده است . افرادی با ایده های بسیار بزرگ در عمل موش زاییده اند و افرادی با ایده هایی ساده تحول و دگرگونی ایجاد کرده اند . آنچه مهم است اینستکه بتوانیم هر چند اندک ایده را با سازو کارهای مناسب بعمل در آوریم . بزرگی آن مهم نیست . هیچ ایده زیبایی تا بعمل در نیاید تحول آفرین نیست . وقتی بر سیبی گاز می زنیم و لذت می بریم قبل از ان عمل چیدن از درخت اتفاق افتاده است . سیب تولید شدن مستلزم کاشتن درخت سیب است و… کاشتن درخت سیب مستلزم برداشتن بیل است و زمین را کندن ! هر ایده اگر مراحل تحقق آن بدرستی انجام نشود می شود زایمان زودرس . اگر بیل را بر نداری که اصلا زایمانی صورت نمی گیرد . کاشت دانه در زمین سوخته هم هدر دادن دانه است. پس بسیار تلاش باید تا زنده شود فکری. گاهی اوقات شاید شما لازم نباشد همه تصویر کلی و اهداف و…. را بیان کنید و فقط یک تصویر لانگ شات یا در مواقعی حتی زوم شده کفایت کند . و شاید هم اصلا بهتر باشد با یک تصویر ساده و قابل فهم همه شروع کرد . اگر بخواهیم به یکی بگوییم چگونه لاغر شود در بعضی مواقع اگر بخواهیم وارد جزییات شویم و بگوییم نقش غذا در بدن چیست و نشاسته چه تاثیری روی چاقی دارد و چه کنیم که کمتر بخوریم و…. کار خیلی سنگین جلوه می کند و طرف می گوید نه! عزیزم ما اینکاره نیستیم . خیلی پیچیده است . فقط باید احساس نیاز در او بوجود آمده باشد و آنگاه شما فقط یک دستور العمل بدهید که تو فقط وقتی یک قاشق غذا می خوری آن را حتما زمین بگذار و تا لقمه قبلی را نجویده و نبلعیده ای قاشق را بر ندار. کار خیلی ساده جلوه می کند و طرف هم شروع می کند و مسلما بعد از مدتی نتیجه همین روش ساده و راحت را در لاغری خود می بیند .
یکی از دوستان دیشب خاطره ای می گفت از یکی از مدیران یکی از شرکتهای بزرگ کشور که ایشان میهمان خارجی داشته اند و جلسه ای بوده است که آقای مدیر می خواهد جمله انتهای جلسه را خودش بگوید و زبان انگلیسی هم نمی دانسته است. از یکی می پرسد اگر بخواهم محترمانه به انها بگویم پاشید بریم چه باید بگویم به او می گویند باید بگویید : let’s go ایشان قدری حیران طرف را نگاه می کند و می گوید این که خیلی سخت شد خودم یک کاریش می کنم . و بعد در انتهای جلسه با توسل به زبان بین المللی دو دست را دو طرف بدنش باز می کند و دو سه بار با شدت بالا می آورد و در همان حال هم می گوید بریم دیگه!

در مراحل بعد حالا شما می توانید بگویید خوب از این ببعد ضمن انجام کار قبلی وقتی در ذهنت قاشق را بعنوان آخرین بار بدهانت می بری در میانه راه ان را برگردان و غذا را بداخل بشقاب برگردان و از سر سفره بلند شو . …
برای عملی سازی ایده ها مهم این نیست که کامل شروع کنید و در مرحله اول به هر انچه مد نظر دارید برسید مهم اینستکه شروع کنید و گام اول را بردارید و وارد جاده شوید برای برداشتن اولین قدم . گاندی می گوید : هرگز هیچ چیز بر روی زمین بدون اقدام مستقیم تحقق نیافته است . وارد اقدام مستقیم شویم حتی یک گام کوچک .برای ثبت یک اطلاعات کار و تولید لازم نیست حتما طرف بداند که این اطلاعات جمع می شود و اطلاعات آماری شما را تشکیل می دهد از تویش نمودار در می آید نمدار پارتویش مبنای اقدامهای اصلاحی می شود . از انها شاخص در می آید . شاخصها اندازه گیری می شوند و ارزیابی عملکرد شکل می گیرد و….. نه اینکه تصویر نسازیم ولی خیلی در بند این مرحله نمانیم برخیزیم و گامی فراپیش نهیم واگر اینکار صورت گرفت خود راه بگویدت که چون باید رفت . واگر خیلی تامل کنیم و هراس از راه داشته باشیم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل ما را از پای در جاده نهادن بیمناک می کند و راه اغاز نشده مطمئنا تمام نخواهد شد . پایان نقطه ای است بر شروعی . بیاییم از ساده ترین چیزهایی که می دانیم در محیط کارمان شروع کنیم منتظر زمانی دیگر که شاید هرگز نیاید نشویم . زمان به ضرر ما در حال گذر است . یک لحظه شیرین را ایجاد کردن بسیار پر ارزش است .بهر وسیله ای آن را سریع ایجاد کنیم . در حرص و جوش ایجاد ساعاتی خوش زمان در گذرمان را بحرص و جوش نگذرانیم . سکته ای همه چیز را تمام می کند به انکه ان لحظه شاد را درک کرده باشیم . ساده باشیم و ساده اغاز کنیم .

 


 

 

 

 

 


  

 

   + سعید ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اختلاف سلیقه

اختلاف نظر و سلیقه اگر بر مبنای انگیزه های شخصی نباشد در هر سازمانی باعث رشد و پویایی می باشد . نوع برخورد و مکانیزمهای حل اختلاف دیدگاهها نیز از مسائل مهم در این راستا است . می شود در یک سازمان با حل شدن در جریان موجود و توافق برمبنای مصالح فردی در کمال ارامش و بدون اختلاف در یک بستر ارام حرکت کرد . عمده مسائل مخصوصا تصمیمات مدیریتی یا برخی مسائل فنی بگونه ای هستند که در کوتاه مدت خود را نشان نمی دهند و اشکالات کار بعد از یک زمان طولانی اشکار می شوند.

   + سعید ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کار گروهی

کار گروهی کردن آداب خاص خود را می خواهد . نتیجه اینکار باید تجمیع توانمندیها باشد و نه اجتماع ناتوانیها !در خیلی از گروههای ما در نهایت همگی اعضا خود را به حد کوچکترین و ناتوانترین فرد گروه میرسانند! و همسان می کنند . گروه متشکل از افراد با راه مشترک ولی روش راهروی متفاوت است پس باید بحث کنند و جدل تا در رفتن به راه مشترک همگام بروند و یار هم باشند پس جدل نکردن و سیاست ورزی و روش آسه برو آسه بیا که همگروهت را ناراحت نکنی نتیجه اش همان شود که گفتم . همه می شوند یک کپی از ضعیفترین فرد گروه.
 

   + سعید ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ادغام

در ادغام ، بیش از حالت عادی ، در تصمیم گیری شتاب کنید. این موجب می شود افراد خوب را از دست ندهید و در عین حال ، همگان پیام شما را دریافت کنند.

   + سعید ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/
۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و
با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/
۹۰)::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴)::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی)
خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه(غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳)::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵)::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲)::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)::.

   + سعید ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مشکل

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
ابتدا در فاصله ۴ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!
نتیجه اخلاقى:
ممکن است برخلاف آن چه ما همیشه فکر می کنیم مشکل دردیگران نباشد.

   + سعید ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

وقت

رشد شخصیت عامل اصلی صرفه جویی در وقت است هر قدر انسان برتری شوید با صرف وقت کمتری می توانید به هدف های خود برسید.

   + سعید ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد